|
«هيچچيز» توشه توست و «هيچكس» معشوق تو. در سفري كه نامش عشق است.
|
|||||
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 22:57 توسط اسی |
می خوام امروز با این نوشته هام با تو حرف بزنم می خوام بگم که ازهمون روزاولی که خدا توروسرراه من اون روز آغاز زندگی من بود ، تولد دوباره ای برام بود بهترین روززندگی من همون روزی بودکه با توآشناشدم،حس میکنم خوشبخت ترین فرد روی زمین فقط خودم هستم. بهترین لحظات زندگی من وقتی هست که با تو هستم. هیچ وقت ازدیدنت سیرنمیشم،هیچ وقت ازیادم نمی ری هر روز که می گذره بیشتر از دیروز به تو علاقه مند میشم. شباخواب به چشمام نمی یاد،خودمم نمی دونم، همیشه سعی کردم رفتارم با تو جوری باشه مخوام همون فردی که تو دوست داری باشم نمی دونم اگه خدای نکرده مشکلی سر راهمون قرار بگیره نمی دونم همین قد که من دوستش دارم اونم منودوست
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 14:10 توسط اسی |
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 13:8 توسط اسی |
هيچ کس صدای بانوی منو وقتی اشک ميريزه نمی شنوه.
وقتی گريه می کنه٬مجبورت می کنه بدو بدو
خورشيدو تعقيب کنی و برش گردونی
تا گوشه ای از اسمونهای تاريک و عذاب اورشو روشن کنه
رويای گذشته های طلايی٬تو چشمهاش منعکس ميشه.
ولی به زودی سايه های بعد از ظهر ٬از همه طرف محاصره ش می کنن
وبانوی منو می ترسونن تا وقتی اشکش در بياد...برای من...
بانوی منو می ترسونن تا اشکش در بياد.
ممکنه ديده باشيش که زير نور چراغت دراز کشيده ٬
و عجيب نيست اگه پچ پچشو هم شنيده باشی
پس همونی باش که لبخند پنهانشو باهاش قسمت می کنه
ولی بانوی منو وقتی گريه می کنه بهم باز گردون...به خاطر من
بانوی من وقتی گريه ميکنه به من نياز داره.
وقتی گريه می کنه٬مجبورت می کنه بدو بدو
خورشيدو تعقيب کنی و برش گردونی
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:58 توسط اسی |
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:52 توسط اسی |
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 17:7 توسط اسی |
در اوج دلتنگی و دلشکستگی,
زمانی که همه فراموشت کرده اند, ومحبت و دوستی و از تو دریغ می کنن, آن زمان که دستی نمی بینی تا به یاریت بشتابد, وشانه های غمگین و خسته ات را پناهی باشد, بدان همیشه گوش شنوایی منتظرشنیدن غصه های توهست. بغض های کهنه و نشکسته ات را در حضورش بشکن.
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 16:51 توسط اسی |
و باز در یک عصر پاییزی دلم گرفته است.... دلی که همچو برگهای درختان پاییزی زرد و خشک و خسته است ... آری دل شکسته ام بدجور گرفته است..... قدم میزنم در کوچه پس کوچه های شهر پر از سکوت... یک غروب سرد و بی روح پاییزی ، یک دل تنها و دلتنگ با کوله باری از غم و غصه و یک سوال بی جواب! قدم میزنم و به سرنوشت خویش می اندیشم! و باز در یک غروب پاییزی دلم بدجور تنگ شده است.... یک عصر سرد پاییز ، یک نیمکت خالی ، و برگهای زردی که با همان نسیم آرام باد بر زمین میریزند....! یک بغض غریب در گلویم ، یک احساس بر باد رفته در وجودم ، یک رویای محال در خیالم ، با پاهای خسته و دلی نا امید از این زندگی همچنان قدم میزنم با همان دل شکسته و دلتنگ..... دستان خالی ام ، قلبی پر از آرزو در دل اما نا امید ، صحنه تلخ غروب در میان برگهایی که از درختان می افتند.... بیا و با حضورت دستان گرمت را در دستان سردم بگذار ، این پاییز سرد را بهاری کن ، و به این برگهای زرد و خسته جانی تازه ببخش..... بیا تا دوباره با دلی پر از امید و دلگرمی با حضور تو اینبار عکس پاییز را زیباتر از بهار برایت نقاشی کنم....
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 22:0 توسط اسی |
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 21:57 توسط اسی |
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 21:50 توسط اسی |